طلایه دار
روزی حاکمی از راهی می گذشت.مرد فقیری را که دید که روی گلیم کوچکی خوابیده و پاهایش را طوری جمع کرده که از گلیم بیرون نزند. حاکم از کار او خیلی خوشحال شد و بدون اینکه او را بیدار کند،کیسه ای طلا کنار او گذاشت و رفت.این خبر به گوش مرد طمع کاری رسید.او نیز گلیم کوچکی سر راه حاکم پهن کرد و روی آن خوابید.پاهایش را دراز کرد تا از گلیم بیرون بزند.با این کار می خواست به حاکم بفهماند که خیلی فقیر است و گلیمش حتی به اندازه قد و قواره اش نیست. حاکم با دیدن این کار عصبانی شد و گفت: " پاهای دراز این مرد را با چوب بزنید. " مرد از جا پرید و دلیل خشم او را پرسید. حاکم گفت: " پاهایت را باید به اندازه گلیم خودت دراز کنی. " این مثل وقتی به کار می رود که می خواهیم به کسی یاد آوری کنیم که به توانایی ها و شایستگی هایت آگاه شو و به همان اندازه جلو برو. |