طلایه دار
وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم.یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را در آنجا تنهایی می گذراندم.شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم در قایقم نشستم و چشم هایم را بستم.شب خیلی قشنگی بود در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد.عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم آن قایق خالی است.کسی نبود که با آن دعوا کنم و عصبانیتم را خالی کنم.چطور می توانستم خشم خودم را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمی شد کرد دوباره نشستم و چشم هایم را بستم،عصبانی بودم.در سکوت شب کمی فکر کردم،قایق خالی برای من درسی شد،از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خود می گویم: این قایق هم خالی است. منبع:دو هفته نامه موفقیت |